بعد یه مدت دراز برگشتم ماه پیشونی عزیزم...
خیلی حرفا دارم که بگم ولی مجال گفتن نیست. الان من یه دختر هستم با یه اتاق گرد گرفته و عروسکای ناراحت و یه ساک خالی به امید پر شدن واسه سفر....حالا همه اینا به کنار با یه خواهر کوچولوی پر مدعا که فکر کنم ۳ ماه دوری من اونو به تنگ اورده باشه...پس باید کلی باهاش بازی کنم...همه این روزایی که نبودم رو از دل کوچیکش در بیارم...
درسته کوچولوئه ولی به اندازه تمام دنیا دوستش دارم...کوچولویی که همیشه بغل کوچکش بازه تا سرمو بزارم روی پاهای کوچیکش و ساعت ها گریه کنم ...و اون فقط اشکامو پاک کنه...
کوچولویی که همیشه اصرار داره به همه حالی کنه کودکی اون خیلی با مزه تر از کودکی من بوده!و مادرم که همیشه مصر که بچه ای مثل من به عمرش ندیده!